< خداوند را باور کن.... - صفادشت

صفادشت

صفادشت

+ خداوند را باور کن....

دیروز شیطان را دیدم

درحوالی میدان بساطش را پهن کرده بود

فریب می فروخت

مردم دورش جمع شده بودند و هیاهو می کردندو هول میزدند و بیشتر می خواستند

توی بساطش همه چیز بود:غرور.حرص.دروغ و خیانت. جاه طلبی و

.....

چقدر زیباآنها را آراسته بود خیره کننده چشمها

هر کس چیزی می خرید ازایش چیزی می داد معامله ای پایاپای

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند وبعضی پاره ای از روحشان را

بعضی ها ایمانشان را و بعضی آزادگیشان را

هرکس به همان اندازه که می خرید چیزی به او تقدیم میکرد

شیطان سرمست می خندیدو دهانش بوی گند می داد

حالم را به هم زد دلم می خواست همه نفرتم را به صورتش تف کنم اما نکردم چرا؟

انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید و گفت

من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا می کنم

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد

می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند

جوابش را ندادم جوابی نداشتم انوقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت

تو می تونی با اینها فرق داشته باشی زیرک باشی و مومن

زیرکی و مومن بودن آدم را نجات می دهد

اینها ساده اند و گرسنه و با هر چیزی فریب می خورند

از شیطان بدم می اومد ولی حرف هاش شیرین بودگذاشتم که حرف بزند

او هی گفت و گفت و گفت

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای

چیزهای دیگر بود

دور از چشم شیطان ان را برداشتمو توی جیبم گذاشتم

با خودگفتم بزار یک بار هم شده کسی از شیطان چیزی به دزدد

بزارهم یک بار او فریب بخورد

و به خانه اومدم در کوچک جعبه عبادت را باز کردم

توی ان به جز غرور چیزی نبود جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت

فریب خورده بودم فریب

دستم را روی قلبم گذاشته بودم نبود فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم

تمام راه را دویدم

تمام راه را لعنتش کردم

تمام راه را خدا خدا کردم

می خواستم یقه نامردش را بگیرم

عبادت دروغی اش را به سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم

به میدان رسیدم شیطان نبود شاید دیر شده است

و آنوقت نشستم های های گریه کردم

اشک هایم که تمام شد بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم

صدای قلبم را

!

این بار از خدا خرید کرده بودم اشکم را دادم قلبم را گرفتم

و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم

به شکرانه پیدا کردن دوباره قلبم

نویسنده : مهدی ذبیحی فر ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٩
تگ ها: خدا و شیطان و قلبم و فریب
comment نظرات () لینک