< تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟ - صفادشت

صفادشت

صفادشت

+ تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟

نشستی پای اشک شمع گریان ،

تا سحر یک شب ؟

تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ،

که از شرم نبود شاد پیغامی ،

میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند

چیزی نمی خواهد ؟

و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ،

 تلاوت کرده با تدبیر ؟

تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟

نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟

تو از خورشید پرسیدی ، چرا

بی منت و با مهر می تابد ؟

تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟

تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی

از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟

تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند ؟

تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟

نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟

چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟

تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟

و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟

تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟

و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟

تو آیا هیچ می دانی ،

اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟

تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟

نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی

ولیکن سینه ات لبریز از عشق است

شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟

تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟

جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟

تو آوازی برای مریمی خواندی

و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟

خیالت پر کشیده ، پشت پر چین حصار بسته باغی ؟

ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ،

تو آیا جمله می سازی ؟

لب پاشویه پرسیدی ،

تو حال ماهی دریا سرشتِ حوض آیین را ؟

نفهمیدی چرا دلبست فال فالگیری می شوی با ذوق

که فردا می رسد پیغام شادی !

یک نفر با اسب می اید !

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد !

کلاغی را ، به خانه رهنمون گشتی ؟

تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟

چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آب احساس ؟

نفهمیدی چرا اینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟

نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای ایا ؟

جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟

ز خود پرسیده ام در تو

که عاشق بوده ام آیا ؟

جوابش را تو هم  ، البته می دانی

جواب این سکوت مانده بر لب را

تو هم ، ای من

به گوش بسته ، می خوانی ؟

 

مهدی ذبیحی فر

نویسنده : مهدی ذبیحی فر ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۳
comment نظرات () لینک